برق نگاه

خانمانسوز بود آتش آهی ، گاهی

ناله ای می شکند ، پشت سپاهی ، گاهی

گر مقدر بشود ، سلک سلاطین پوید

سالک بی خبر خفته به راهی ، گاهی

قصه ی یوسف و آن قوم ، چه خوش پندی بود

به عزیزی رسد ، افتاده به چاهی ، گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ، ای اختر عشق !

آتش افروز شود ، برق نگاهی ، گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع

رو سپیدی بود از بخت سیاهی ، گاهی

عجبی نیست ، اگر مونس یارست رقیب

بنشیند بر گل هرزه گیاهی ، گاهی

چشم گریان مرا دیدی ، و لبخند زدی

دل برقصد به بر ، از شوق گناهی ، گاهی

اشک در چشم ، فریبنده ترت می بینم

در دل موج ببین صورت ماهی ، گاهی

زرد رویی نبود عیب ، مرانم از کوی

جلوه بر قریه دهد ، خرمن کاهی ، گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم

بهر طوفانزده ، سنگی است پناهی ، گاهی

 

معینی کرمانشاهی

مرگ قو

مرگ قو 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ ، تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

دکتر مهدی حمیدی

از گوشه بامی که پریدیم ...

ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ، ندیدیم ، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم

"وحشی" سبب دوری و این قسم سخن ها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

 

وحشی بافقی

فاصله

چقدر کوتاه است فاصله میان شادی و غم

                       فاصله میان خیر و شر

                       فاصله میان خوب و بد

                                میان تو و من

نه ، کوتاه نیست این تو بودن تا من بودن

چقدر دور است تو آن باشی که می پندارم

چقدر دور است من آن باشم که می پنداری

فاصله سایه و روشنی خطی است باریک ولی جدا نشدنی

و این لطیفه ایست که کدام یک دیگری را می سازد ؟

سایه گواه روشنی است یا روشنی گواه سایه ؟

 

همیشه عاشق

همیشه عاشق

بالا بلند عشوه گر نقش باز من

کوتاه کرد قصه زهد دراز من

 

ده روز از تولد وبلاگم می گذرد . در این ده روز از دل دیگران نوشتم و شعرهایشان .

از این پس گاهی از دل خودم می گویم .

و از او که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت .

از آن یار که جز سر جور و ستم نداشت .

و از تو ...

از تو که چشم در راه آمدنت ایستاده ام . از تو که مرا برای " همیشه عاشق " کردی .

حدیث جوانی

اشکم ، ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ، ولی بسایه گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ، ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر بگریبان کشیده ام

چون خاک ، در هوای تو از پا فتاده ام

چون اشک ، در قفای تو با سر دویده ام

من جلوه شباب ندیدم بعمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت ، می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو ، گل عیشی نچیده ام

موی سپید را ، فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته ، به آزادگی مناز

آزاده من ، که از همه عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان ( رهی )

عیبم مکن ، که آهوی مردم ندیده ام

 

شادروان ( رهی معیری )

لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام ، مستم .

باز میلرزد ، دلم ، دستم .

باز گوئی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ !

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست !

و آبرویم را نریزی ، دل !

- ای نخورده مست –

لحظه دیدار نزدیک است

 

مهدی اخوان ثالث

آزار

دختری خوابیده در مهتاب ،

چون گل نیلوفری در آب .

خواب می بیند .

خواب می بیند که بیمار است دلدارش .

وین سیه رویا ، شکیب از چشم بیمارش

باز می چیند .

 

می نشیند خسته دل در دامن مهتاب :

چون شکسته بادبان زورقی بر آب .

می کند اندیشه با خود :

                                 از چه کوشیدم به آزارش ؟

وز پشیمانی ، سرشکی گرم

می درخشد در نگاه چشم بیدارش .

 

روز دیگر ،

           باز چون دلداده می ماند به راه او ،

روی می تابد ز دیدارش .

می گریزد از نگاه او .

باز می کوشد به آزارش ...

 

رشت ، تیر 1330 / ه . ا . سایه

ظلمت

چه گریزیت ز من ؟

چه شتابیت به راه ؟

به چه خواهی بردن

در شبی اینهمه تاریک پناه ؟

 

مرمرین پله آن غرفه عاج !

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

 

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابانست

 

می فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی ؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

 

گر بهم آویزیم

ما دو سر گشته تنها ، چون موج

به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی اوج !

 

فروغ فرخزاد

در کوچه سار شب

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند !

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند !

نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

تهران ، دی ۱۳۳۷ / ه . ا . سایه

ولایت آفتاب

گوش شب پرستان کر !

فردا در ولایت ما

آفتاب

خیمه خواهد زد

گفتی که می آیی

یک روز

با کوپه بهار

که تنها مسافر آن توئی !

اینک سالهاست

کسی

با دسته ای گلایل سفید

مغموم

نشسته است

بر نیمکت ایستگاه انتظار

پادشه باغچه دل

در میان چمن صبح دمان

یک نفر با نفس پاک اهورایی گفت :

چه هواییست ! و مریم در باغ ،

با همین عطر دل انگیز اهورا گل کرد

و پر از مریم شد ، سایه کوچک دستان درخت خورشید

فصل آمیزش گل بود به تاریکی شب

دل من در هوس بودن تو می خواند

دل من در تن اعجازی قدسیت تو می ماند

مریم ای پادشه باغچه پاک دلم !

جای تو سبز ولی باز بیا ، تا نماند خالی ،

لحظه های تپش فروردین !

جای لبخند تو خالی است عزیز ...

سیب

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالها هست که در گوش من آرام ،

                                               آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ،

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم ،

_ که چرا ،

              _ خانه کوچک ما

                                 سیب نداشت

 

حمید مصدق – خرداد ۱۳۴۳

جواب همه مسئله ها

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

چشمی کنار پنجره انتظار

ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو

در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو

نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست

نقشی بلندتر زده ایم ، آن نگار کو

جانا ، نوای عشق خموشانه خوشترست

آن آشنای ره که بود پرده دار کو

ماندم در این نشیب و شب آمد ، خدای را

آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو

ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت ،

آن پیک ره شناس حکایت گزار کو

چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما

آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو

ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود

افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو

یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی

چشمی کنار پنجره انتظار کو

خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت

ای سایه ! هایهای لب جویبار کو

 

تهران – ار دیبهشت 1340 / ه . ا . سایه

آرزو

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
به ره تو بسکه نالم زغم تو بسکه مویم

شده ام ز ناله نالی شده ام ز مویه مویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند بتار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
زچه شیخ پاکدامن سوی مسجدم نخواند؟

رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کویی

 

آغازی با عشق

به نام خدا

ما شاه ولی گدای عشقیم

ما بنده ولی خدای عشقیم

در قحط محبت این زمانه

ماییم که آشنای عشقیم

در جنگل سرد آهن و دود

ما بلبل خو شنوای عشقیم

در عصر غروب معنویت

پیغامبر  ولای عشقیم

ما وارث شور سر بداران

ماییم که خونبهای عشقیم