این سیب که نا چیده به دامان تو افتاد

من با غزلی قانع ام و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

 

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد

 

من حسرت پرواز ندارم به دل آری

_ در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

 

ای بال تخیل ! ببر آنجا غزلم را

_ کِ _ ش مردم آزاده بگویند مریزاد

 

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد؟

 

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم

یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

 

***

 

مگذار که دندان زده ی غم شود ای دوست !

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود – محمد علی بهمنی

عشق

عشق

اگر کسی به دل نشست ، نشستنش مقدس است

اگر نخواهدت ولی ، نفس که می کشد بس است

سلسله جنبان صبا

دوش با یاد تو لیک از تو جدا تا دم صبح

گریه کردیم من و شمع بتا تا دم صبح

 

دور از جان تو ای دوست که دیشب بی تو

سنگ می ریخت به ما ابر بلا تا دم صبح

 

یاد آن شب که به هم سلسله جنبان بودند

شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح

 

بر سرم دوش ز هجران تو کوکب می ریخت

شب جدا ، شمع جدا ، دیده جدا ، تا دم صبح

 

نه همین دوش که عمری ست معلم ! شبها

گریه کردم به خداییّ خدا تا دم صبح

 

رجعت سرخ ستاره – علی معلم دامغانی