این سیب که نا چیده به دامان تو افتاد
من با غزلی قانع ام و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
_ در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ! ببر آنجا غزلم را
_ کِ _ ش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
***
مگذار که دندان زده ی غم شود ای دوست !
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود – محمد علی بهمنی