می روم


... ای ستاره ی شبهای من دیگر نیستی

من می روم

با همه خاطراتی که هر شب یکی را در اجاق سردم می سوزانم

تا گرمای شبهای تاریک پایان عمرم باشد

بگذار بگویند عاشقی بود که تاب عشق را نیاورد

بگذار بگویند دروغگویی بود که خود را عاشق نشان می داد

بگذار بگویند برگ زردی بود که از شاخه فرو افتاد

بگذار بگویند که اشکی بود که بر گونه افتاد

بگذار هر چه می خواهند بگویند

من که دیگر باز نخواهم گشت تا نگران چیزی باشم

من که دیگر باز نخواهم گشت ...

 

همیشه عاشق

ما گم گشته ايم

 در گشت و گذارم در اینترنت در سایت آگاه سازی به گفتاری از حاج اسماعیل دولابی برخوردم که برایم جالب بود عینا در زیر آن را از همان سایت نقل می کنم:

 

 

 

 ما مثل بچّه اي هستيم که پدرش دست او را گرفته است تا به جايي ببرد و در طول مسير از بازاري عبور مي کنند . بچّه جلب ويترين مغازه ها مي شود و دست پدر را رها مي کند و در بازار گم مي شود و وقتي متوجّه مي شود که ديگر پدر را نمي بيند ، گمان مي کند پدرش گم شده است ، در حالي که در واقع خودش گم شده است .


 انبياء و اولياء پدران خلقند و دست خلايق را مي گيرند تا آنها را به سلامت از بازار دنيا عبور دهند . غالب خلايق جلب متاعهاي دنيا شده اند و دست پدر را رها کرده و در بازار دنيا گم شده اند . امام زمــــان ( ع ) گم و غائب نشده است ، ما گم و محجـــوب گشته ایم.

از سایت آگاه سازی - لینک به اصل مطلب