می روم

... ای ستاره ی شبهای من دیگر
نیستی
من می روم
با همه خاطراتی که هر شب یکی را در اجاق سردم می سوزانم
تا گرمای شبهای تاریک پایان عمرم باشد
بگذار بگویند عاشقی بود که تاب عشق را نیاورد
بگذار بگویند دروغگویی بود که خود را عاشق نشان می داد
بگذار بگویند برگ زردی بود که از شاخه فرو افتاد
بگذار بگویند که اشکی بود که بر گونه افتاد
بگذار هر چه می خواهند بگویند
من که دیگر باز نخواهم گشت تا نگران چیزی باشم
من که دیگر باز نخواهم گشت ...
همیشه عاشق