اين متن را از كتابي انتخاب كردم كه بسيار دوست مي دارم ، همه كتاب را . اما دريايش را قطره قطره مي نوشم مانند قطره هاي باران :
رفتي در نانوايي نان بگيري ، هر چه آتش است ، از همين تنور نانوايي در مي آيد . چه آتش خوبي هم هست . خوب نيست ؟ نان گرم از كجا مي آيد ؟ از همين آتش ديگر . از همين آتش و گندم . نشنيدي كه گفت « پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت » ؟ گندم را براي كي مي خواست ؟ براي همين آتش ديگر . رفت در نانوايي نان بگيري ، چشمت افتاد و دلت رفت . عاشق شدي . يك عشقي هم هست كه نمي شود گفت . يك هشق با حرماني است . برگرد بيا خانه . خوب هم مراقب باش ، قشنگ هم مراقب باش كه عشقت را يادت نرود . خيلي مراقب باش . بعد صبر كن ، يك خلوتي كه پيدا كردي ، همه كه رفتند خوابيدند و تو بيدار ماندي ، سر و لباست را مرتب كن . قشنگ . تميز . يك كاسه آب بگذار جلوت . به ش بگو . بگو « عاشق شده ام . » بگو « راه فرار ندارد . » بگو « تقصير از من نبود . » بگو « عشق كه تقصير ندارد . » بگو بگو بگو تا آب چشمت و آب كاسه با هم يكي شود . ياد گرفتي خوب ؟
بعد يه دست مال تميز سفيد بياور آب را صاف كن . اما عشق نمي رود . عشق به آن بزرگي كه از سوراخ پارچه رد نمي شود كه . مي ماند . دست مالت را گره بزن و بگذار زير بالشت . سرت را بگذار روي عشقت . به هيچ كس هم نگو . يك روز دور روز يك هفته مي گذرد . عشق است . آن كه عشق است كه آدم يادش نمي رود . دوباره همان كارها را بكن و بپيچ توي همان دست مال و بگذار زير بالشت .
يكي بود ، امروز عاشق يكي مي شد ، فردا باز عاشق يكي ديگر . براي هر كدام هم يك دست مال مي گذاشت زير بالشش . چي شد ؟ خوب زير سرش بلند شد ديگر . مواظب باش زير سرت باند نشود . عشق يكيش هم زياد است اگر عشق باشد .
هي دست مال گره مي زني . هي عشقت را پنهان مي كني . زرد مي شوي . نزار مي شوي . ها ؟ نمي شوي ؟ مي پرسند ازت كه « چه ات شده ؟ » نگويي ! نگويي « عاشق ام . » اگر كسي هم گفت ، تو بگو « نه ؛ عشق كجا است ؟ » بگو « درد كليه دارم . » دروغ كه نگفته اي . كل وجود درد مي گيرد . بگو « آي از كبد . » كبد يعني رنج ديگر . بگو « آي از كبد . » كم كم چي مي شود ؟ هي آب مي شوي . آب مي شوي . دكتر هم كه نمي روي . « نكند معتاد شده اي ؟ » مي گويند ديگر . مي گويند « نكند معتاد شده اي ؟ » تو ديگر اصلا حرف هم نزن . سرت را تكان بده كه « بعله . » بگو « بعله من معتادم . كي از من معتاد تر ؟ آن وقت كي من را مي تواند ببرد ترك بدهد ؟ »
دوست خدا اينجا بوده . ما كه نديدم . اما آن ها كه ديدند مي گويند يك روز گفته « هر كه عاشق شود و نگويد و پنهان كند و بميرد ، ... » منتظر بقيه اش هستي ؟ بقيه ندارد كه . چي بهتر از اين ؟
از كتاب باران خلاف نيست – آقاي كورش علياني